آدرس جدید

http://nimshab.blogspot.com
  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦

درختان هزارساله

دیروز به اتفاق یاران شفیق تورنتویی رفتیم به جنگل Muir .  به نظرم برای یک پیاده روی یکروزه مسیرهای خیلی خوبی داشت. دیروز چون هر دو خانواده بچه های کالسکه نشین داشتیم فقط در مسیر اصلی قدم زدیم. تمام مسیر را تخته کوبی کرده بودند تا همه روی مسیر بمانند و آسیب کمتری به باقیمانده جنگل برسد. درختان جنگل صدها و بلکه هزاران سال قدمت داشتند و بسیار بلند و بعضا تنومند بودند. و ما در مقابل قامت سر به فلک کشیده شان واقعا کوچک بودیم. محصور این درختان شگرف در طبیعت بودن میتوانست خیلی آرامش بخش باشد. دیروز روز سکوت در جنگل بود و البته معنا کردن سکوت برای شازده کار چندان آسانی نیست!

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦

اولین چهار جولای آمریکایی

دیشب یک وجه جالب از زندگی آمریکاییهای منطقه را تجربه کردیم. برای آتش بازی چهار جولای که روز استقلال آمریکا است به سن رمون رفتیم. یک پارکینگ بزرگ تعبیه کرده بودند که با نظم عجیبی کار میکرد. پارکینگ عملا یک زمین خاکی پشت شهرداری بود. یکسری مامور انتظامات ماشینهایی که داخل میشدند را تا محل پارکشان هدایت میکردند و حتی نقطه و لحظه ایست کامل برای پارک را مشخص میکردند. به دینسان سیل ماشینها بسیار مرتب از سر پارکینگ تا انتهای آن پارک میکردند و بعد وارد محوطه پارک بزرگی میشدند.متوجه شدیم که همه پتو به دست روانند، پس ما هم پتوی زیر انداز (که به سبک اصفهانیها همیشه در یک کیسه در صندوق عقب آماده پیک نیک نگه داشته ایم) را برداشتیم و روانه پارک شدیم. و عجبا. چیزی شبیه سیزده به در. خانواده ها پتو هایشان را بغل به بغل هم پهن کرده بودند و هر کس به کاری مشغول. بیشتریها گپ میزدند. بعضی غذا میخوردند و بعضیها مجله میخواندند. یک جماعت انبوه و آرام. هرگز آمریکاییها را اینگونه در شهر ندیده بودم. در کوه و دمر شاید، ولی آنجا هم اینقدر نزدیک ولی همچنان مستقل از هم اطراق نمیکنند.  یک قسمت از پارک کسی ننشسته بود و شده بود زمین بازی، فریزبی و بدمینتون و ... . یک گروه خواننده هم مشغول هنرنمایی بودند. ما هم پتویمان را پهن کردیم وسط جمعیت و ساندویچهایمان را جای شما خالی خوردیم. آرمان را برای بازی به محوطه پارک بچه ها بردیم که کلی سر سره بازی کرد و بعد هم تاب بازی و خلاصه هوا که رو به تاریکی بود برگشتیم و نشستیم. ساعت نه و نیم شب آتیش بازی شروع شد. دیشب تنها شبی بود که دوست داشتیم آرمان بعد از زمان خوابش بیدار بماند تا آتشبازی را ببیند. و انصافا هم ربع ساعتی خیره به آتشبازیها نگاه کرد. برایم خیلی جالب بود که بدانم چی فکر میکند، آیا فردا شب هم در آسمان دنبال آنهمه ستاره فوران کننده خواهد گشت؟ دیدن این جماعت مشتاق و آرام و ریلکس برایم خیلی جالب بود. پارکینگ هم تقریبا با همان نظم اولیه کم کم خالی شد و ما صحیح و سالم به خانه برگشتیم.

یاد روز کانادا در تورنتو افتادم و آتش بازیهای آنجا ولی نمیدانم چرا به این اندازه که دیشب برایم ریلکس بود خاطره به خصوص آرامی از آن مراسم ندارم.

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦

نقد مدام

همه حرفها همیشه در تایید یا نقد نکته ای که بیان میکنیم نیست. گاهی فقط تعریف یک مشاهده است. ولی نمیدانم چرا خیلی وقتها تعریفهایم با نقد اطرافیان همراه میشود.

مثلا با دوستم رفته بودیم پارک. من با آرمان فارسی حرف میزدم و با بقیه انگلیسی. دوستم پرسید آرمان هم فارسی میداند هم انگلیسی؟ گفتم نه فعلا فقط فارسی میداند. گفت اشکالی ندارد، بعدا انگلیسی یاد میگیرد. خوب البته که اشکالی ندارد!

یا مثلا برای دوستی در ایران تعریف میکنم که فلان سنت در میان آمریکایی ها رسم است. سریعا از سنت ایرانی مشابه (و یا متضاد) ایرانیش یاد میکند و سپس نتیجه گیری میکند. حالا یا از بی نزاکتی آمریکایی ها و سنتهایشان ذکر میکند و یا از حسرتی که میبرد بخاطر عدم وجود آن سنت در ایران و نقد سنت ایرانی. در این حد که میگویم گربه همسایه گلدان گلم را به هم ریخته است و در جواب میشنوم گربه های آمریکایی بی ادب هستند! و از آن بدتر گاهی آنچه را که از حرفم برداشت کرده است به شخصیت خود من برمیگرداند. که مثلا «آمریکایی شدی!» یا «چرا نمیخواهی با فرهنگ کشوری که در آن زندگی میکنی کنار بیایی؟». خلاصه خود نکته یک تجربه است و عکس العملی که از بیان آن نکته میبینم برای خودش تجربه ای کاملا متفاوت است.   
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦

خود محوری

آرمان در سنی هستش که گمان میکند که همه دنیا بر محور وی میچرخد. از نشانه های این امر اینکه ما همیشه عکسش را نشانش داده بودیم و میگفتیم آرمان، حالا هر عکسی که درش بچه ای است آرمان به آن اشاره میکند و میگوید "آمان". و یا رفتار دیشبش: رفته بودیم پارک و مدتی روبروی یک گروه نوازنده ایستادیم به تماشا. آرمان هم جو گرفته شده بود و با تشویق ما شروع به دست زدن کرد. در همین هنگام موسیقی بعدی شروع شد و همه دست زدند. آرمان خنده رضایتبخشی کرد انگار که او را تشویق میکنند!

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦

قالب

بارها متوجه قالبهای مختلف آدمها و خودم شده ام. نه اینکه آدم خودش در شرایط مختلف قالب عوض کند. گاهی حس میکنم که شرایط است که آدم را به قالبش سوق میدهد.

مثلا شرایطی که از من میخواهد منطقی باشم و وقتی میبیند با پسرم خیلی با ملاطفت برخورد میکنم از من تعجب میکنند.

یا قالب همیشه خندان یا همیشه پذیرا. آنوقت روزی که در آن قالب اعتراض کنم، کاری که همه میکنند، آنکه قالب را بر من تحمیل کرده شاید متعجب و حتی رنجیده شود.

یا مثلا پسر عمه ای که پنج سال پیش دیده بودیش. امسال میبینیش که برای خودش مرد جوانی شده و کار میکند و مستقل زندگی میکند. از حرفها و تعریفهایش پیداست که بزرگ و پخته شده. شب زنگ میزنیم به دایی که هشت سال است پسر خواهرش را ندیده است. بعد از دو سه جمله پسر جوان مستقل ما میرود در قالب دایی پسند: همان پسرک بازیگوش حراف و البته دوست داشتنی. ولی دایی هرگز نمیفهمد که پسر خواهرش بزرگ شده است.

این مثال را بسیار در مورد آدمهایی که تغییر فرم مذهبی میدهند هم دیده ام. طرف را در حالت بسیار خشک فکری دیده اند و برایش یک قالب خاص هم درست کرده اند در راستای احترام به عقایدش. حالا طرف خیلی متعادلتر شده است ولی باز به همان گروه که میرود چون آن قالب فکری مهیاست دوباره به حالت فکری خشک خودش باز میگردد.

و این مثالها ادامه دارد.

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٦

حرمت کلام

خانم فلانی زنگ زده برای مصاحبه کاری:

-          "نارین نیرو" کجاست؟ توی هنده؟

-          نه  توی ایرانه.

-          اوه! من خیلی سوال دارم راجع به ایران و سعی میکنم تا میتونم اطلاعات کسب کنم. من دلم خیلی برای زنهای ایرانی میسوزه.

-          چرا؟!

-          خیلی محدودند نه؟

-          ... ...

نگید که محدودیت هست یا نیست. خودمون میدونیم که چی هست و چی نیست. ولی هیچ راضی نیستم که کسه دیگری یا قدرت دیگری بخواد برام دلسوزی کنه یا بخواد اوضاع رو عوض کنه. همین خانم فلانی هیچ زنی توی کشورش کتک نمیخوره؟ هیچ مردی توی کشورش پیدا نمیشه که نامزدش رو از روی حسادت به آتیش بکشه؟ هیچ بچه ای توش کتک نمیخوره؟

من کاملا اعتقاد دارم اگر محدودیتهایی هست ریشه و منبع اولیش توی خود آدمهاست. طرز فکر خود مردمه که باید پذیرای خیلی چیزها بشه. هیچ نیروی خارجیی هم نمیتونه تغییری رو برای همیشه و بصورت سازنده اعمال کنه. به هر حال ظاهرا اخباری که این خانم خونده خیلی اوضاع مثبتی رو تجسم نمیکرده. حیف!

«عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو          نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند»

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦

يک بحث آزاد

نسل من نسلیه که در کودکی هنر بیرونی و وسایل هنرسازی چندانی در اختیار نداشته، چیزی که بشه تهیه اش کرد منظورمه. وگرنه آنچه از درون بجوشه بسیار محترمه و سازنده و هیچ مرزی هم نمیشناسه. و شاید همین امر باعث شده باشه که خیلی هامون خیلی چیزهایی رو تجربه کنیم که در شرایط مساوی ولی با حضور هنر بیرونی کمرنگ یا محو میشد. مثل همون بازیهای کودکانه که با خواهر برادرهامون میکردیم اون هم برای ساعات طولانی. شاید طولانیتر از خواهر برادرهایی که امروز بیست و چهار ساعته برنامه کودک و بازی کامپیوتری در اختیارشون هست. ولی یک نکته کوچیکی هست. شاید یکسری خاطرات یا مشاهده. اون هم اینکه هنر بیرونی کودکیمون یا مال قبل از انقلاب بود یا مال بعد از جنگ. مایی که سال 57 به دنیا اومدیم و طیف رو تا +/- سه چهار سال باز میکنم. مایی که وقتی به دنیا اومدیم همه چیز توی کشورمون عوض شد و یک سال بعدش مرزها بسته شد. اونهایی از ما رو میگم که همونجا ایران رفتیم مدرسه و برای رزمندگان کمپوت و پتو میبردیم و قلکمون شکل نارنجک بود.  فکر میکردیم خوب فلسطین که جنگه، کتاب تاریخ هم که پر از قصه های جنگ و جهاده، پس دنیا تا بود و هست یعنی جنگ. و دنیا همون کشورهای کتابهای تاریخ و فارسی بود. انشاهامون با نام "آزاد کننده اسرا و توانبخش رزمجویان اسلام" آغاز میشد. مایی که مدادهامون دو مارک بیشتر نداشت: شمشیر نشان و سوسمار نشان. و دفتر سه مدل: چهل برگ، شصت برگ،‌صد برگ.

مایی که زمین ورزش مدرسمون رو کندند و پناهگاهش کردند بخاطر بمبارونهای. و کلاس سوم و چهارم عملا مدرسه نرفتیم و معدلهامون همه بیست شد باز هم بخاطر بمبارون و موشک بارون.

مایی که هر روز شعار میدادیم "مرگ بر ..." و هیچ حسی هم نداشتیم که مرگ یعنی چه و اون کسی که مرگ برش باد اصلا کی هست.

مایی که کارتونهای "هاچ زنبور عسل" و "دختری به نام نل" و "بینوایان" سریالهای محبوبمون بود. مایی که یه صحنه هایی از "محله برو بیا" و "پلنگ صورتی" یادمون مونده بود و ته مونده اسمارتیز و شیر موزهای ته انبارهای قبل از انقلاب رو همون سالهای قبل از مدرسه خوردیم و تمام. توی تولدها همون آهنگهای شاد جوونی مامان و باباهامون رو گوش میدادیم. فیلم که نبود و اگه فیلم خوبی بابات میذاشت که ببینی همون فیلمهای محبوب خودش بود. نوار قصه: "شهر قصه"! همچنین نوارهای انتشارات سوپر اسکوپ که به هم قرض میدادیم و هیچکس سری کاملش رو نداشت. فیلم سینمایی: شهر موشها، تازه اگر تهران بودی (با برنامه تلویزیونی مدرسه موشها فرق داره ها). ترانه: نوار آهنگهای شاد کودکان، بدون جلد، کپی شده از اجراهای قبل از انقلاب، اون هم اگه مامانت حواسش بود که از اسباب بازی فروشی کنار پارک ملت بپرسه و بخره و بعد خودش باهاش زمزمه کنه از همون بار اول که گوش میدی، آخه آهنگهای بچگی خودش بود. اسباب بازی هم چند مدل و چند رنگ بیشتر نبود. تاتر کودک؟ نداشتیم! البته توی تلویزیون تاتر عروسکی بود مثل شهر موشها و بعدتر هادی و هدی و بعدتر تر خونه مادر بزرگه. کارتونهای ایرانی ادای حروف کاراکترهاشون فقط آآ‌ و اوو بود و گاهی یی. خارجیها که شخصیتهاشون قشنگ حرف میزدند دو دسته بودند: دوبله شده مثل سیندرلا و پسر جنگل و رابین هود، دوبله نشده مثل بامبی، مثل سفید برفی، مثل شمشیر در سنگ. کتاب قصه هامون "قصه های خوب برای بچه های خوب" بود. سری کتابهای "به من بگو چرا" که هر سال منتظر جلد بعدیش بودیم. همینها انگار! خیلی کتابی توی بازار نبود. ولی میرفتی توی دست دوم فروشیهای تهران و کتابهای جلد مقوایی ده سال پیش رو پیدا میکردی،‌ انواع داستانی و آموزشی و بابات تن تن ها رو ورق میزد و کیف میکرد و شب تو همونهایی رو برای اولین بار میخوندی که بابات بیست سال پیش خونده بود. البته «کیهان بچه ها» ی پنج تومنی بود که هر دوشنبه میرسید با قصه های نو،‌ گاهی قصه های دنباله دار. دورانی بود برای خودش!


بعد شصت و چندیها به دنیا اومدند. همه چیز از دفتر تا فیلم متنوعتر شد. کارتون ریخت توی تلویزیون،‌ ایرانیها با کیفیتهای خیلی بهتر و دوبله ها یکی پس از دیگری به اسباب بازی فروشیها میومد. نوارهای قصه و موسیقی هر سال نو میشد. اسباب بازی فروشیها هی بیشتر و بیشتر شدند. اسباب بازیهای کنترلی! کتاب کودک فراوان چاپ شد، کلی کتاب ترجمه شد. تاتر کودک نه فقط تاترهای داخلی بلکه از کشورهای دیگه هم رایج شد شاید بخاطر جشنواره فیلم کودک. حتی برنامه کودک تلویزیون انقدر رنگ وارنگ و متنوع شد که دیگه یکساعت شبکه اول و یکساعت شبکه دوم کفاف نمایششون رو نمیداد و برنامه کودک هم طولانی شد. فیلم سینمایی خیلی بیشتر و در دسترستر شد. ولی ما دیگه کودک نبودیم. شاید نوجوان بودیم. و انگار خیلی از دوستانی که میشناسم و خودم هنوز همون علایق پدر و مادرمون را حفظ کرده ایم. شاید هم البته همه نسلها همینطوری هستند.

و ما هنوز هم که به هم میرسیم و میخوایم از خاطرات بچگی تعریف کنیم گاهی قصه هایی نظیر هاچ رو میگیم و قلکهای بشکل نارنجک. و البته هر کدوم گنجینه ای غیر قابل انکار از همه تخیلات و قصه های خاص خودمون داریم که همشون هم زیباست و از ما اینی رو ساخته که امروز هستیم.

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦

لذتهای ساده زندگی

و اما ماجرا از این قرار بود که امروز برای اولین بار آرمان رو بردم برنامه play and music در gymboree . یک جلسه چهل و پنج دقیقه ای برای آشنا کردن بچه های یازده تا شانزده ماهه به موسیقی. محوطه خیلی زیبایی بود، وسایل همه تمیز و مرتب در ایستگاههای مختلف، رنگامیزیهای خوشگل و موسیقی خیلی نازی هم پس زمینه بود. اول بچه ها برای خودشون بازی میکردند و بعد مربی امکانات یکی از قرارگاه ها رو به طور خاص توضیح میداد که مثلا "اینجا سر سره داریم بچه میتونند روش سر بخورند یا توپها رو بندازند روش قل بخوره بیاد پایین و این پشت rattle داریم که امتحانش کنند". یکی از ایستگاهها چند تا طبل داشت با ارتفاعهای مختلف و در نتیجه صداهای زیر و بم مختلف. بچه ها میومدند چوب طبل رو برمیداشتند و روی طبلها میزدند. آرمان که رسید به این طبلها من اول چوب رو برداشتم و روی دو تا از طبلها به ترتیب سه بار زدم. بعد آرمان چوب رو گرفت و عین این ترتیب رو شاید ده بار تکرار کرد. واقعا شگفت زده شده بودم و غرق در لذت! بعد از اون هم شروع کرد ترتیبهای مختلف ضربه زدن رو امتحان کرد. به نظرم طبلها رو بیشتر از همه وسایل دیگه دوست داشت.

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦

تربيت و ميوه

این ماه جلسه کلوپ مامانها در مورد تربیت بچه های نو پا بود. من از این بحثها خوشم میاد. چندین کتاب و مقاله در این زمینه خوندم و باز هم میخونم. و اصولا هم همه راه کارها رو با حس و مرام خودم محک میزنم. این جلسه هم جلسه خیلی خوبی بود. یک خانم مربی پیش دبستانی سخنران اصلی بود. نکته ای که اول جلسه گفت این بود که دخترش سیزده ساله است و پسرش ده ساله و کم کم دنبال جلسات تربیت نوجوانان میگرده. از این اعترافش خیلی خوشم اومد.

چیزی که بعضی وقتها ذهنم رو مشغول میکنه تفکیکی است که خیلی وقتها توی مقاله و سخنرانی ها میبینم. تفکیک "آدم بزرگها" مثل ما و "بچه کوچولو ها". راستش تعجب میکنم از این همه فراموشی. من هنوز یادم نرفته عصرهای غصه ناکی رو که بخاطر بد قولی بزرگتر ها برای رفتن به پارک کز میکردیم گوشه اتاق و بد گوییشون را میکردیم. یا تذکرهای بدون توضیحی رو که هیچوقت در مقام یک بچه نفهمیدم چرا بهم ابلاغ شد. امیدوارم هیچوقت اینقدر از این احساسات خودم دور نشم. از دوره نوجوانی دفتر خاطرات دارم و یکی از ارزشهای این دفتر برام یادآوری احساست خودمه. الان گاهی از خودم و برداشتها و طرز فکر اون موقعم تعجب میکنم. ده سال دیگه خوبه یادم باشه که خودم هم خودم رو شگفت زده میکنم، چه برسه به آرمانم!

 

و اما آرمان یک خصوصیت خیلی زیبا داره از خودش نشون میده و اون میوه دوستیشه (تذکر: گوجه هم میوه هستش و همه میوه ها اسمشون پرتقاله که به زبون آرمان "پو" ادا میشه). انصافا لذت مییرم وقتی که میون بازی میاد اشاره میکنه به ظرف میوه و تقاضای "پو" میکنه. از وقتی شروع به غذا خوردن کرد بعد از ناهار بهش دسر میوه میدادم و امروز خودش خواست که براش "پو" بیارم! بسیار خوشم اومد.   
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦

م من

خوشحالم که به دنیا اومدی و خوشحالتر که به دنیای من اومدی!

تولدت مبارک!

  

نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦

يک ظهر دلپذير

از شب قبل مقدمات سفرم را آماده کردم. سفر نسبتا طولانیی در پیش داشتم. یکساعت و نیم از خانه تا مقصد. قمقمه ام را آب کردم و دسر آرمان را گذاشتم درون کیف غذایش و هر دو را گذاشتم توی یخچال. علاوه بر کیف همیشگی آرمان که در آن لباس اضافی و پوشک و پیشبند و ... میگذارم یک کوله پشتی سبک هم برداشتم. یک ماشین، دو عروسک پشمالو، یک دسته کلید اسباب بازی، سه کتاب، و یک هواپیما در آن گذاشتم برای سرگرم کردن آرمان در قطار. دسته کارتهای "کلمات و ترکیبات تازه" ام را کنار کیف پولم گذاشتم ولی هیچ کتاب یا مجله ای برنداشتم.

تمام شب از ذوق سفرم در هیجان بودم. هم برکلی را دوست دارم و هم وبلاگ او را که "از برکلی" مینویسد: دوست ندیده ام. دوست "ندیده" ام چون تا بحال ملاقاتش نکرده بودم و "دوستم" بخاطر همان یک پاراگرافی که زیر نام وبلاگش نوشته است " من یکی از شهروندان این سیاره ام". و علایقش که در نوشته هایش پیداست گاهی خود من بود در یک سطح دیگر. به عشق یک ماجرای تازه، یک دوست و قطار و مسافرت قرار ملاقات گذاشتیم: امروز ظهر.

سفر عالی بود و ملاقات این خانم عالیتر. یکی از آن خانمهایی که هرگز ندیدیش ولی انگار که همیشه میشناختیش.  "تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل".

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٦

ميم مثل مادر

فیلمی از  رسول ملاقلی پور خدا بیامرز.

آهنگش را خیلی دوست داشتم که دیروز داداش برام فرستاد، یاد آور خاطرات با هم فیلم دیدن در سفری که گذشت!

  

نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٦

دخترها موشن ... پسرا شيرن ...

یک چیز ی که به کرات در مامانها و باباها مشاهده کرده ام ابراز تمیزهای بین دختر و پسرشان است و تعمیم دادن آن تفاوتها به همه دخترها و پسرها. جالب اینست که اگر دو فرزند از یک جنس داشته باشند تمیز را به راحتی به بچه های اول و دوم نسبت نمیدهند (خوشبختانه) ولی این علاقه وافر به ثبت الگوهایشان به همه همجنسان فرزندانشان برایم واقعا جالب است.

مثلا دوستی دارم که یک پسر چهارساله و یک دختر یکساله دارد. یکی از مکالماتمان:

داخل پارک قدم میزنیم. آرمان درون کالسکه است و به ماشین چمن زنی زل زده است. دختر دوست من هم داخل کالسکه لم داده است و ماشین چمن زنی را دنبال میکند. در جایی دورتر یک تراکتور مشغول خاکبرداری است.

دوست من: پسرم وقتی هم سن آرمان بود علاقه وافری به تماشای تراکتورها داشت. میدانی که پسرها به تراکتورها علاقه دارند.

من:! خوب الان هم آرمان و هم دختر تو به ماشین چمن زنی زل زده اند که!! حالا چه حکمی میشود صادر کرد؟

یا مثلا:

درون فروشگاه آرمان دنبال توپ میکند.

یک رهگذر: پسرها و توپ غیر قابل جدا شدن هستند.

من: !!!

الان مشکل حادی در این قضیه نمیبینم ولی دور نواز این تفکیک کردنها را به ضرر بچه ها میدانم. یکی از شاهدهایش اینکه کم کم در مدرسه های مختلط اینجا دخترها اگر در ریاضی قوی باشند شاید کتمان کنند و پسرها اگر در ادبیات و سخنوری. و در مدرسه های غیر مختلط خودمان هم که خودتان بهتر میدانید. (مثال:‌دختر که تیزهوش نمیشود! پسر اینقدر احساساتی که شعر بگوید!؟ دختر و مهندسی؟! زن جراح؟! ...) نتیجه اش یا سرکوب شدن استعدادهاست یا سرکش شدن بچه ها.

من کاملا به تفاوت استعدادها واقفم و به آماری که ممکن است منتشر شود در مورد اینکه اغلب دخترها چنان و بیشتر پسرها بهمان. ولی آخرش هر دختری کمی هم که شده استعداد بهمان بودن را دارد و هر پسری استعداد چنان را. و وجود دارد دختری که بهمان است و وجود دارد پسری که چنان است. (کلمات آیتلیک رابا علم منطق بخوانید). اصلا با این تفاوت گذاریهای کلیشه ای راحت نیستم.

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦

ياد کودکی

آخ که چقدر خندیدم آن روز!

تا قبل از اینکه به مدرسه بروم با خواهرهایم کلی بازی مشترک طراحی کرده بودیم و اوقات فراغت را به خوبی میگذراندیم. بازیها برای مثال اینجوری طراحی میشد: -"مثلا ما توی یه جنگل هستیم. قراره برای خودمون خونه بسازیم و با تمشکهای جنگلی کیک درست کنیم! اسم من لیزا هستش" – "اسم من آلیس هستش" – "من آنت هستم". سپس درون جنگل به راه میافتادیم، با آهو ها حرف میزدیم و از چشمه آب میخوردیم و ... آنقدر بازی میکردیم تا اینکه از بازی کردن خسته میشدیم. بعد یکی حکم ختم بازی را اعلام میکرد. و فردا به احتمال خیلی زیاد باز همین بازی را میکردیم! اسم بازی هم میشد "آلیس بازی"!

وقتیکه من بچه مدرسه ای شدم و صبح تا ظهر بیرون از خانه بودم خواهر شماره دو و خواهر شماره سه هنوز در خانه بودند و با هم بازی طراحی میکردند. عصر من را در جریان میگذاشتند و با هم بازی میکردیم. ولی کم کم من از قافله بازیهای جدید عقب ماندم. از جمله یک بازی بود به نام "پرنسس بازی" که من نه تنها در طراحیش نقشی نداشتم بلکه در بازی هم شرکتم نمیدادند و حتی در هنگام اجرای بازی نمیتوانستم در اتاق باشم! هر روز بعد از ناهار خواهر شماره دو به خواهر شماره سه اشاره ای میکرد و سپس هردو به "اتاق خواب" میرفتند تا این بازی سری را اجرا کنند. من بدبخت باید به "اتاق درس" میرفتم و مشقهایم را مینوشتم. برایم این بازی معما شده بود.

تا اینکه یک روز نقشه جانانه ای کشیدم: قبل از اشاره خواهر شماره دو برای شروع بازی و رفتنشان به اتاق و ممنوع شدن ورود من به آنجا به اتاق رفتم و در کمد قایم شدم. بعد از چند دقیقه خواهر ها به اتاق آمدند و در اتاق را بستند. سپس خواهر شماره سه از توی کشوی تختش یک روسری که آنرا "روسری زری" لقب داده بودیم بیرون کشید. روسری مال مامان بود و پودهایی به رنگ زر داشت و دور تا دورش ریشه ریشه بود و خلاصه در ذهن خواهر شماره سه زیباترین روسری دنیا. آنرا به دور شانه اش انداخت و گره زد و از آن پس بازی شروع شد. خواهر شماره سه ملقب شد به "پرنسس". خواهر شماره دو هم نقش "شازده" را بازی میکرد. در بازی مدام با هم به گردش و اسب سواری میرفتند. من هم از لای در کمد نظاره گر دلبریهای خواهر شماره سه و ناز کشیدنهای خواهر شماره دو بودم و بسیار تلاش میکردم که بلند نخندم و لو نروم. ولی ناگهان در یکی از اپیزودها که "شازده" مشغول مرتب کردن شنل زری بافت "پرنسس" بود از خنده روده بر شدم و ... لو رفتم. خواهرها بسیار خشمگین از اینکه سرشان بر ملا شده است بر سرم ریختند ولی انصافا به لذت تماشای این تاتر میارزید!!

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦

کتاب کارآفرينی

هفته پیش با سمیه صحبت میکردم. حرفمان رسید به اینکه بچه داری یکی از کارهایی است که به اندازه کافی به عنوان یک "کار" به آن نگاه نمیکنیم. امروز در کتابی که تازه شروع به خواندنش کرده ام مطلبی خواندم که مرا یاد این مکالمه انداخت. بازگو کردن متن خالی از لطف نیست:

گیومه اولش تقدیم به بهاره عزیز، گفته بودم که خودت صاحب نظری در زمینه کارآفرینی! گیومه دومش ربط چندانی به چیز خاصی ندارد ولی خیلی از حسش خوشم آمد: 

 

 From the book The Mom Inventors Handbook by Tamara Monosoff

"This job [raising a child] comes with the most responsibility, the heaviest work load (no day off!), and the greatest risks. Coincidentally, these are the characteristics that define an entrepreneur."

"As a mother, time as I knew it ceased to exist. Tasks are seldom "finished" when you’re taking care of the needs of someone else every minute of the day. This was unexpected. I knew that I would be focusing on my new baby but I didn’t know that I’d rarely be able to complete a sentence, shower when I needed to, or dash out of the door to meet with a colleague or friend . Inventing was the last thing on my mind."

 

خلاصه که این کتاب را امروز عصر از کتابخانه امانت گرفتم. به نظرم کتاب مفیدی میاید. ضمنا نویسنده این کتاب یک وبسایت خوب هم دارد.

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٦

در شهر ما نيست جز دود و ماشين؟

در حومه زندگی کردن برای نوزاد و کودک خوب است ولی برای مادر، آنهم از نوع نیمه شبیش، نه چندان.

در شهر های نه چندان بزرگ هوا تمیز است، درست! پارک زیاد دارد، درست! بیشتر سرویسها برای خانواده های با فرزند طراحی شده است، درست. همه اینها خوب است مخصوصا برای کودک. ولی من گاهی دلتنگ یک پیاده روی جانانه در شهر میشوم. در مرکز یک شهر پر حادثه مثل همه شهرهایی که قبل از این در آنها زیسته ام همه جور اتفاقی میافتد. تا اولین کتابخانه یا بهترین سینما یا لذیذترین بستنی بیش از نیمساعت پیاده روی فاصله نداری. جلسات گردهمایی به بهانه های مختلف زیاد است،‌ شب شعر، کنسرت،‌ سمینارهای کارآفرینی،‌ خانه دوست،‌... و همه در فاصله هایی که بدون وسیله نقلیه شخصی کاملا میسر است. اینجا محتاج ماشین شده ام. و گاهی دلم برای یک پیاده روی جانانه تنگ میشود!   
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦

تشکر و سريال

به رغم اینکه حرف سمیه عزیز نیکو هستش (رجوع شود به پست قبلی) و واقعیت هم این هستش که آرمان لحظاتی را بوجود میاورد در نوع نوع خود بینظیر که نه پارسال حسشان میکردم و نه سال دیگر اتفاقخواهند افتاد، همچنین خودم به عنوان یک مادر-در-خانه-مانده تجربیاتی کسب میکنم که برایم جدید است، اما همه اینها دلیل نمیشود که بازگو کردن این تجربیات لزوما مخاطب عام داشته باشد. بنابر این پیشاپیش از صبر خوانندگانی که مطالب مربوط به تجربیات مادرانه ام را میخوانند ولی برایشان جذاب نیست تشکر میکنم.

 

Emipre Falls (TV-2005)

سریال کوتاهی است که ما الان نصفش را دیده ایم. بسیار سریال جذابی است و این جذابیتش خیلی توجهم را جلب کرده است. ظاهرا شاهد زندگی شخصیتها و اتفاقات یک شهر کوچک هستیم ولی همه اینها را چنان جذاب به نمایش گذاشته است که مشتاقم زودتر بقیه سریال را ببینم، مخصوصا ببینم "مایلز" چه خواهد کرد. بازیگرانی چون اد هریس، پل نیومن، جوآن وودوارد، و هلن هانت بازیهای بسیار دلنشینی ارایه داده اند. خلاصه  از ساختار سریال بسیار خوشم آمده است.   
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦

تجربه لحنهای مختلف- باز هم کارآفرينی

سمیه میگفت در زندگی تو با آرمانت خیلی اتفاقها میافتد که میتوانی در وبلاگت بنویسی. و انصافا نیکو میگفت.

مثلا امروز. بعد از ناهار آرمان جان سر تا پایش را با غذا یکی کرده بود. تازگیها وقتی بعد از غذا عوضش میکنم درون لباسش خرده های نان و تکه های ماکارونی و نخود سبز له شده و هندوانه و ... پیدا میکنم. ولی امروز اوضاع از آن هم فجیعتر بود. آنچه خورده بود نه تنها درون لباسش ریخته بود بلکه لای موهایش بود. لپش نارنجی از رنگ غذا شده بود. جلوی لباسش که هیچ، به نشیمنگاه لباسش ماکارونی چسبیده بود. وقتی از روی صندلی غذایش بلندش کردیم بابایی از کف پایش هم غذا جدا میکرد!!! صبر کردن تا شب و حمام قبل از خواب جایز نبود. حکم حمام اضطراری صادر شد.

آرمان عاشق حمام است. مقدمات را فراهم کردم و "اموم اموم" گویان رفتیم داخل حمام. وقتی وان را پر از آب میکردم آرمان با شوق تمام دولا شده بود روی لبه وان و تماشا میکرد و کلمات رمز گونه اش را نثار اسباب بازیهای غوطه ور در آب میکرد. همه چیز مهیا شد و آرمان را گذاشتم توی صندلی وانش درون آب وان. خودم یک مجله برداشتم و نشستم روی در توالت فرنگی و مشغول خواندن شدم. (تذکر مادرانه: از آنجایی که حمامهای شازده خیلی طولانی شده است هر از گاهی با خودم مجله میبرم که کمی وقت کشی کنم! امتحان کنید. بد نیست). شازده مشغول بازی شد و من مشغول خواندن. اسباب بازیهایش را جا به جا میکرد و گپ میزد. بعد از چند دقیقه ناگهان متوجه گفتگویش با آب شدم. با یک پیمانه از آب آب میگرفت و با اصوات مختلف و لحنهای مختلف میگفت آب- آآآآآآب- آپی- آبو- آب آب آب آّبا- .... تا امروز ندیده بودم که اینطور با صدای خودش بازی کند. انگار عدم شرکت من در بازیهای حمامیش برای خلاقیتش خوب هم هست. بسیار خوشم آمده بود و دقایقی از بالای مجله به تماشایش مشغول شدم. میدانستم که اگر بداند من نگاهش میکنم به دلبریهای معمولش رجعت خواهد کرد. واقعا لذت بردم از شنیدن صدایش و از نظاره تجربه کردن اصواتش!

و اما مقاله ای که میخواندم در مورد مادران کارآفرین بود. جالب اینجا بود که دو تا از ایده های معرفی شده در مجله به ذهن خودم هم رسیده بود ولی هرگز به صرافت به انجام رساندنشان نرسیده بودم!

امروز برای اولین بار در جلسه "ارتباط بازرگانی" که یکی از گروههای ویژه کلوپ مادران است شرکت کردم. با خودم هفت نفر بودیم که در یک کافی شاپ ملاقات کردیم. جلسه ای غیر رسمی ولی بسیار پر انرژی. مادران این جلسه همه از من بزرگتر بودند ولی بچه هایشان هم سن و سال آرمان من یا یکسال بزرگتر بودند و ماسس گروه با دو کودک الان حامله است و کار تمام وقت جدیدش را تازه شروع کرده است.  همه مامانهای حاضر ایده هایی برای اجرا داشتند و دو نفرشان مشغول به کار کارآفرینیشان بودند. ایده های من بر خلاف ایده های ایشان همه تولیدی است نه ارایه سرویس. برای همین اجرای آنها احتیاج به راه انداختن لا اقل یک خط تولید دارد و برای همین هم تا بحال کاری برای به انجام رساندنشان نکرده ام. وقتی ایده هایم را برایشان تعریف کردم (که وجدان خارجی محافظه کار من، مهرداد جان، گفت احتمالا ایده هایت را خواهند دزدید [چشمک]) همه شان کلی تشویقم کردند که برای عملی شدنشان اقدام کنم. و در گفتگوهای بعدی از پیشنهاداتی که بهشان میدادم خیلی خوششان آمده بود و ابراز کردند که من یک "خلاق بالقوه" هستم! سمت هیجان انگیزی بود!

یاد ملاقاتهایم با مایکل و دنیلا در تورنتوی عزیز افتادم. یاران خلاقیت دوست من. هر از گاهی مخصوصا با مایکل قرار ملاقات میگذاشتیم. قول میدادیم که ایده های همدیگر را هرگز بازگو نکنیم. و بعد ایده هایمان را برای هم تعریف میکردیم. از آن جلسات هنوز هیج محصولی بیرون نیامده است. ولی جلسه امروز لا اقل دو محصول داشت و آن هم دو تا از اعضا هستند که کارشان را برای ارایه تکمیل میکنند. یکیشان عکاس است و میخواهد در خانه اش از نوزادان و مادران عکس بگیرد و هر جلسه اش از 250 دلار شروع میشود. و دیگری وبسایتش این است:

http://www.tri-valleyconcierge.com/home

پ.ن. ام. آر. بی. عزیز تولدت مبارک!

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦

تولدت مبارک!

  
نویسنده : نیمه شب ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦

← صفحه بعد